گیرم بهار نیاید
این انتخاب مرا شاد می کند
بیهوده مردن
تابوت خالی یاران را
در پهنه ی نبرد به خاک سپردن
گیرم بهار نیاید
با من مپیچ که تلخم
گیرم که ابر نبارد
با من ببار که اشکم
با من مپیچ که تلخم و این تلخی از برای این نیست که چیزی برایم نماینده است
وقتی از دور نظاره گر از دست دادن دیگران هستی سخت تر است و نمیتوانی
می شود شبیه دلفین هایی که دسته جمعی به گل می نشینند آن صدای غمگین ما را هم به سمت ساحل می کشاند و از همه درد ناکتر این به گل نشستن
خود خواسته است
من معنی این خودکشی دست جمعی را خوب میفهمم
۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه
۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه
سیمای مردی در میان جمع
من هیچ وقت راز این مهمانی های شلوغ و غیر صمیمی شبانه را نفهمیدم جایی که مجبور باشی با یک لباس ناراحت و لبخند ابلهانه هم صحبت آدم هایی شوی که اگر خارج از این مهمانی بود برای هم شبیه آدم هایی با دو زبان متفاوت می بودیم
مجبور باشی بخندی و شوخی کنی و بدتر از آن در آخر همه از این که چنان دلقک خوبی بودی به تو تبریک بگویند و از تو برای مهمانی های بعدی هم دعوت کنند
فقط این می ماند که بعدش من برای یک هفته با اخلاق سگی ام حوصله ی خودم را هم سر میبرم تا زندگی ام باز به روال عدی اش بر گردد و منتظر بمانم باز هم مهمانی باشد و دلقکی بخواهند و کسی من را به روی صحنه صدا کند
پ.ن : اگر نبود این شعر های صالحی و صدای شکیبایی ، اگر نبود این تفنگ دسته نقره ای و صدای ناظری ، اگر این اگر ها نبود ...
مجبور باشی بخندی و شوخی کنی و بدتر از آن در آخر همه از این که چنان دلقک خوبی بودی به تو تبریک بگویند و از تو برای مهمانی های بعدی هم دعوت کنند
فقط این می ماند که بعدش من برای یک هفته با اخلاق سگی ام حوصله ی خودم را هم سر میبرم تا زندگی ام باز به روال عدی اش بر گردد و منتظر بمانم باز هم مهمانی باشد و دلقکی بخواهند و کسی من را به روی صحنه صدا کند
پ.ن : اگر نبود این شعر های صالحی و صدای شکیبایی ، اگر نبود این تفنگ دسته نقره ای و صدای ناظری ، اگر این اگر ها نبود ...
۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه
it hurts to feel,it hurts to see,it hurts to hear....it hurts bad
۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه
زلف بر باد مده تا ندهی بر باد دل
تنها چیزی که از این هوا دوست میدارم این آهنگ محسن نامجو و کلیپ تصویری است که از آن ساخته شده یک بی قائدگی خاصی دارد نه خوب خوب میکند حالت را نه بد بد بین این دو در نوسان هستی وقتی ناز بنیاد میکند که بکند بنیادم لذت می برم و وقتی می میخوری با همه کس تا بخورم خون جگر نابود میشوم ، رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
و من سوت میزنم به جای همه ی کسانی که بر بادرفته اند
و من سوت میزنم به جای همه ی کسانی که بر بادرفته اند
۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه
سوته دلان
خوش به سعادتتون که میرین روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما که دنیامون شده آخرت یزید . کیه ما رو ببره روضه ؟ آقا مجید تو رو چه به روضه ، روضه خودتی ، گریه کن نداری ، وگرنه خودت مصیبتی ، دلت کربلاس *
آخ که چقدر دشمن داری خدا ، دوستتاتم که ماییم ، یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی .*
* سوته دلان
خورشید دم غروب ، آفتاب صلات ظهر نمیشه ، مهتابیش اضطراریه ، دوساعته باتریش سهست ، بذارین حال کنه این دمای آخر ، حال و وضع ترنجبین بانو عینهو وقت اضافیه بازیه فیناله ، آجیل مشگل گشاشم پنالتیه ، گیرم اینجور وجودا ، موتورشون رولز رویسه ، تخته گازم نرفتن سربالایی زندگی رو ، دینامشون هم وصله به برق توکل ، اینه که حکمتش پنالتیه ، یه شوت سنگین گله ، گلشم تاج گله !*
* مادر
گفتم که گفته باشم همین
۱۳۸۷ مهر ۳۰, سهشنبه
Defragmenter
راستی برای من مرگ فقط و فقط یک تصویر دارد تصویر دوستی که در راهنمایی با هم بازی می کردیم و یک فردایی که یادم نمی آید کدام فردا بود اعلامیه دیدم که عکس همبازی دیروز من امروز مزین شده بود به واژه اناالله و ... آن هم دقیقا در روز تولدش آن سال برای بچه های مدرسه راهنمایی عبدالی تمام خاطرات خلاصه می شد در نیمکتی که قبل تر جای دو نفر بود و حالا جای یک نفر
هیچ وقت از مردن افراد پیر ناراحت نشدم حتی نزدیکترینشان که مادر بزرگم بود به نظر این نوع مرگ یک راه حل و یا یک تصمیم بود برای آنها اما مردن بقیه فرق دارد با اینکه همیشه به کسانی که از روی فهمیدن خودکشی میکنند احترام میگذارم ولی یک جای کار اشکال دارد و آن هم خاطره و بخش از زندگی ایست که از دیگران می دزدند یک جای خالی بزرگ که هیچ وقت پر نمیشود .
نمی دانم شاید خودخواهانه باشد که بخواهم دیگران به خاطر خاطرات من چیزی را تحمل کنند که خودم اگر وجودش را داشتم تحمل نمیکردم فقط این را می دانم این جاهای خالی هر روز دارد بیشتر میشود و من دیگر حتی یک خاطره پیوسته ندارم
هیچ وقت از مردن افراد پیر ناراحت نشدم حتی نزدیکترینشان که مادر بزرگم بود به نظر این نوع مرگ یک راه حل و یا یک تصمیم بود برای آنها اما مردن بقیه فرق دارد با اینکه همیشه به کسانی که از روی فهمیدن خودکشی میکنند احترام میگذارم ولی یک جای کار اشکال دارد و آن هم خاطره و بخش از زندگی ایست که از دیگران می دزدند یک جای خالی بزرگ که هیچ وقت پر نمیشود .
نمی دانم شاید خودخواهانه باشد که بخواهم دیگران به خاطر خاطرات من چیزی را تحمل کنند که خودم اگر وجودش را داشتم تحمل نمیکردم فقط این را می دانم این جاهای خالی هر روز دارد بیشتر میشود و من دیگر حتی یک خاطره پیوسته ندارم
۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه
world at the corner of my eye....
شب در چشمان من است
به سیاهیه چشمهام نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدیه چشمهام نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.....
*به قول دوستم اگرروحی هست روحت شاد.
روز در چشمان من است
به سفیدیه چشمهام نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.....
*به قول دوستم اگرروحی هست روحت شاد.
فرقی هم میکند ؟
وقتی مجبور باشی به جای چند نفر زندگی کنی و برای هر کس یک شخصیت باشی این را هم که بگذاری کنار حافظه ی فاجعه ات تبدیل می شود به یک سکانس مضحک که وسط کار یهو یادت میرود باید کدامشان باشی و آدم ها دور و ورت انگار شاهد یک مراسم گردن زنی هستند با انزجار و البته اشتیاقی بی رحمانه به این صحنه خیره می شوند .
داستان وقتی جداب تر میشود که بعد از همه ی اینها خودت هم یادت نمی آید کدام شان تو واقعی هستی ؟
اصلا مگر فرقی هم میکند ؟
داستان وقتی جداب تر میشود که بعد از همه ی اینها خودت هم یادت نمی آید کدام شان تو واقعی هستی ؟
اصلا مگر فرقی هم میکند ؟
۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه
چیزی بگو دست کم غمناله ای!
- هی شاعر.. شاعر.. این هیولا کیست که دندان هاش
در رگبرگ های نازک گلی فرو رفته است..چنین تلخ؟
(لبخند
میزند یا نمیزند؟
شاعر که کناری ایستاده است
دستها
فرو افکنده
چون یاس..)
- هی شاعر شاعر
این ابرعنکبوت کیست
که برلبخند کودکان تار تنیده است چنین سیاه؟
( هیچ نمیگوید شاعر
تنها دفترش را
چون انزوایی خاکستری
در برابر
چشمان سردار فاتح
ورق می زند)
هی شاعر شاعر!
این سیا قهقاه.. تاریک عربده کیست
که لالایی مادران
و سهراب خوانی پدران
در برابرش
نتی از سیاه سکوت مینماید..؟
ها.. چرا لالی شاعر..؟!
چیزی بگو دست کم غمناله ای!
که بدانم لال نیستی!
این هیولا کیست که عشق را در
شعر هات
چنین سیاه کرده است؟
- این شمایید سردار
و این صدای چکمه شماست
وزن شعرهای مرا
اینسان بهم ریخته است
ولا من
هنوز چنان عاشقم
که میتوانم
از پولاد شمشیرتان
برای محبوبم
گلی
بسازم...
ملاحت اسدالهی
پ.ن : بعضی از چیز ها بهتر است جلو چشم آدم باشند هر چند شاید برای باور اینکه هنوز می توان از پولاد شمشیر برای محبوب گلی ساخت کمی دیر شده باشد اما ...
در رگبرگ های نازک گلی فرو رفته است..چنین تلخ؟
(لبخند
میزند یا نمیزند؟
شاعر که کناری ایستاده است
دستها
فرو افکنده
چون یاس..)
- هی شاعر شاعر
این ابرعنکبوت کیست
که برلبخند کودکان تار تنیده است چنین سیاه؟
( هیچ نمیگوید شاعر
تنها دفترش را
چون انزوایی خاکستری
در برابر
چشمان سردار فاتح
ورق می زند)
هی شاعر شاعر!
این سیا قهقاه.. تاریک عربده کیست
که لالایی مادران
و سهراب خوانی پدران
در برابرش
نتی از سیاه سکوت مینماید..؟
ها.. چرا لالی شاعر..؟!
چیزی بگو دست کم غمناله ای!
که بدانم لال نیستی!
این هیولا کیست که عشق را در
شعر هات
چنین سیاه کرده است؟
- این شمایید سردار
و این صدای چکمه شماست
وزن شعرهای مرا
اینسان بهم ریخته است
ولا من
هنوز چنان عاشقم
که میتوانم
از پولاد شمشیرتان
برای محبوبم
گلی
بسازم...
ملاحت اسدالهی
پ.ن : بعضی از چیز ها بهتر است جلو چشم آدم باشند هر چند شاید برای باور اینکه هنوز می توان از پولاد شمشیر برای محبوب گلی ساخت کمی دیر شده باشد اما ...
اشتراک در:
پستها (Atom)


