۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

می دونی از این همه بدبختی چطور خلاص می شیم مامان یه شب یه شام درست حسابی بپزی بخوریم بعد سر فرصت همه درزای در و پنجره ها رو ببندیم یکیمون شیر گاز باز کنه بریم بخوابیم صب نشده همه دردسرامون پریده

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

اونی که باس بفهمه می فهمه
می فهمه من سر و تهم رو بچلونم یه ساعت بیشتر وسط گل و بلبل و آفتاب سر صبح و بارون بهار و خنده تخمی دووم نمی آرم
یادش می مونه من چقدر دوست دارم وسط حرفای کثشعر یکی بالا بیارم رو میز اما همه زورمو می زنم جلوشو بگیرم که بعدش ترشیش ته گلوم نمیونه
حکما دستش هست من از قدم زدن با یه جمع بزرگ وسط خیابون چقدر بدم می آد که هی عین کش تنبون یا عقب می افتم یا جلو میدوام
به ابلفض می دونه یعنی می دونم که می دونه 4 تا آدم دور ادم که بشه 6 تا 6 تاش که بشه 8 تا دنیاش آشوب می شه
آره اونی که باس بفهمه خودش می فهمه

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

بعد این همه مدت که نگاه می کنم همه چیز برای من نیمه کاره است . رابطه ام با آدم ها ، زندگی ام درسم خودم شخصیتم سنم، هیچ کدامشام سرراست نیست نه آنوری شدم نه اینوری مانده ام پا در هوا میان دنیایی که دوست دارم باشد و دنیایی که باید باشد .
این اتفاق های ساده هم به هیچ جایم نیست فقط این که یادم می اندازد یک خرس گنده 27 سال شده ام بدون تجربه حتی یک بچه 18 ساله در همه چیز

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

این درد مشترک هرگز درمان نمی شود

خواستم برایش بنویسم یک روز خوب می آید برای ما که تو خانه ات می شود خانه که باز با پدر و مادر و برادرت می روی شهرام از آن پیتزاهای تخمی اش می خوری که حسرت یک کنسرت معمولی نمی ماند به دلمان که جفتمان یک روز می نشینم رو به روی هم و درباره کتاب بعدی که می خواهیم چاپ کنیم زر می زنیم که می فهمند ترس از نمی شود ها را .
بعد دیدم نه من می خواهم این چرت ها را برایش بگویم نه او می خواهد بشنود

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

من رفیقم را سر هیچ میزی قمار نمی کنم شاید سال ها دور باشم اما بعضی واژه ها حرمت دارد فرق نمی کنم ده سالت باشد یا بیست یا سی سال

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

FUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUUCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCCKKKKKKKKKKKKKKKKKKK

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

تنها راه گریزش خواب بی رویا است ،
بی کابوس جا ماندن دیر رسیدن بدون التماس به آدم های حقیر و تنفر از خودت

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

ا.بامداد

دل‌ام کپک زده آه
که سطری بنویسم از تنگی‌ی دل
هم‌چون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش برچکاد صخره‌یی
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین.
« کاش دل‌تنگی نیز نام کوچکی می‌داشت »
تا به جان‌اش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش‌می‌دادی،
« هم‌چون مرگ
که نام کوچک زندگی‌ست »
و بر سکوب وداع‌اش به‌زبان‌می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوت‌اش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهی‌ی آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولاد بر پولاد
به لب‌جنبه‌یی بدل‌می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنیده‌انگاشته
یا ناگفته‌یی شنیده‌پنداشته.

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

انگار که زیادی عمر کردم شبیه این آدم ا که از پیری زیاد می میرن سالمن چیزیشون نیست اما مغزشون دیگه داره هرز می چرخه انگار که دیگه حوصله مغز از کارای تکراری سر رفته باشه غرق شده باشه تو رویاهای خودش
دوست دارم یه گوشه دراز بکشم تنها روبروم یکی از این ساعتای نقره ای گرد قدیمی باشه منتظر باشم کلکم کنده شه مهم نیست چقدر طول بکشه بعدش یه دسته ازین زنای جنوبی که صورتشونو می پوشونن بیان مرثیه بخونن

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

مثل یک رنگین کمون هفت رنگ

یک تلویزیون بزرگ و سیاه که همیشه از داغی رویش می شد فهمید چقدر روشن بوده
یک سیم آنتن سفید که از همه جای خانه رد شده
یک پشتی قدیمی و فرشی ماشینی که همیشه خدا در حال سر خوردن بود
یک ظرف پر از انار نه از این انارهای شیرین تخمی