آدم هایی مثل من هر چند وقت یک بار باید خودشان را به خودشان ثابت کنند که باورشان بشود هنوز هم همان من سابقند که هنوز خودشان را هم می توانند پشت سرشان جا بگذارند که یک روز هایی حوصله ی هیچ چهره آشنایی را ندارند
اگر زمان و مکان در اختیار ما بود
اگر
۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه
۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سهشنبه
من آدم دیرم هر چه قدر هم که از بیرون سعی می کنم این دیر بودن را محو کنم نمی شود و بدترین دشمن آدم های دیر می دانی چیست ؟
تاریخ، ساعت، روز
این وسط یکهو می افتم به این وقفه ی فراموشی ، کلمات یادم می رود آدم ها خاطره ها هر روز باید برای خودم اسمشان را صدا کنم تا یادم بماند رنگشان صدایشان شکلشان
یخچال - ساعت - حتی مادرم
تاریخ، ساعت، روز
این وسط یکهو می افتم به این وقفه ی فراموشی ، کلمات یادم می رود آدم ها خاطره ها هر روز باید برای خودم اسمشان را صدا کنم تا یادم بماند رنگشان صدایشان شکلشان
یخچال - ساعت - حتی مادرم
سخت است برادر جان سخت است . برای منی که تمام درکم از دنیا از دریچه شنیدن است این گنگی این سکوت سخت است
۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه
مردگان آن سال عاشق ترین زندگان بودند
خواستم بگویم می دانی از دست دادن عزیز یعنی چه، بگویم می دانی وقتی امروز هست و فردا نیست و تو هاج و واج می مانی از این همه جای خالی . . .
خواستم بگویم می دانی تا خر خره پر نفرت بودن یعنی چه نفرت از یک قوم و قبیله . . .
که بعد بگویم می دانی تنها چیزی که آدم را سرپا نگه می دارد زندگی کردن به جای آن هاست که انگار هستند که انگار هنوز خواهر و برادر و فرزند و دوست . . .
که می دانی وقتی غم را بین آدم ها تخس نکنی تلخ می شوی گه می شوی . . .
خواستم بگویم می دانی تا خر خره پر نفرت بودن یعنی چه نفرت از یک قوم و قبیله . . .
که بعد بگویم می دانی تنها چیزی که آدم را سرپا نگه می دارد زندگی کردن به جای آن هاست که انگار هستند که انگار هنوز خواهر و برادر و فرزند و دوست . . .
که می دانی وقتی غم را بین آدم ها تخس نکنی تلخ می شوی گه می شوی . . .
۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه
از یک جا به بعد تمام می شوم برای همه دیگر با صندلی و دیوار هم فرقی نمی کنم برایشان . به قول بل هیچ کس از یک دلقک مست خوشش نمی آید . دیدنش غم انگیز است و این آخرین چیزی است که هر کس دوست دارد ببیند یک دلقک غمگین .
من هم برای امرارمعاش هر چند وقت یک بار مجبورم این تماشاچیان را عوض کنم بروم یک جای دیگر با آدم های دیگر تا نشناسند این دلقک مست را
همین هم می شود که وقتی ریسمانی از خاطره ، دوستی حتی نفرت به من وصل می شود چشمانم از ترس دو دو می زند
وقتی می شوم مخاطب خاص کسی با خودم سر جنگ می گیرم که مگر من تمام زندگی ام رو دوشم نیست که مگر منی که تمام بودنم خلاصه می شود به فردا صبح ، منی که از دیدن یک ساختمان نیمه کاره تمام هفته ام را به فنا می دهم می توانم برای کسی باد موافق باشم
من هم برای امرارمعاش هر چند وقت یک بار مجبورم این تماشاچیان را عوض کنم بروم یک جای دیگر با آدم های دیگر تا نشناسند این دلقک مست را
همین هم می شود که وقتی ریسمانی از خاطره ، دوستی حتی نفرت به من وصل می شود چشمانم از ترس دو دو می زند
وقتی می شوم مخاطب خاص کسی با خودم سر جنگ می گیرم که مگر من تمام زندگی ام رو دوشم نیست که مگر منی که تمام بودنم خلاصه می شود به فردا صبح ، منی که از دیدن یک ساختمان نیمه کاره تمام هفته ام را به فنا می دهم می توانم برای کسی باد موافق باشم
۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه
می دانی وقتی تاس آدم همیشه اشتباه بیاید یکدفعه از یک اتفاق ساده همه چیز ویران می شود. انگار که تمام زندگی ات منتظر همان اتفاق ساده باشی تا به همه بگویی بروند به درک .
بگویی دیگر چیزی برای کنجکاوی نمانده . بگویی این مزیت آدم های بازنده است که می توانند قبل هر بازی بازنده باشند و لازم نباشد چیزی را به کسی ثابت کنند .
بگویی دیگر چیزی برای کنجکاوی نمانده . بگویی این مزیت آدم های بازنده است که می توانند قبل هر بازی بازنده باشند و لازم نباشد چیزی را به کسی ثابت کنند .
۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه
ای زندگی بیزار از تو ام
یه جا تو لیتل میس سان شاین دووین داره با فرانک حرف می زنه بهش می گه کاش می شد 18 سالگی آدم پاشه اون تایم قبلش رو نداشته باشه ، نبینه . حالا واسه ما شاید به خاطر جغرافیامون کاش می شد 45-50 سالگی پاشی بعدشم که 5-6 سال مونده به آخرش دیگه ارزش سعی کردن و نداره بعد این میشه یه زندگی ایده آل ، دیگه تو اون زمان کسی ازت انتطار نداره چیزی باشی حتی خودت .
۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه
۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه
۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه
اینجا بدون من
راه رسم ما نیست برادر ، هیچ کدام از این پایان های خوش راه و رسم ما نیست . انگار این دین ما آئین بیچارگی ست .
یعنی یک نفر از ما قرار نیست از این پل بی داستان بی حرف بگذرد ؟
یعنی یک نفر از ما قرار نیست از این پل بی داستان بی حرف بگذرد ؟
۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه
وقتی برای من از آینده می گویی خودم را مچاله می کنم که بیرون نریزم منفجر نشوم که نگویم زمان برای من انگار کندتر از شما می گذرد این بیست و هفت سالگی من برای من بیست و هفت سالگی نیست که من هنوز اگر از روی سنگ فرش خیابان منظم رد نشوم تا شب خوابم نمی برد
بعد از این همه سال می خواستم بزنم پشتش بگویم پدر جان نگران من نباش . همین
بعد از این همه سال می خواستم بزنم پشتش بگویم پدر جان نگران من نباش . همین
اشتراک در:
پستها (Atom)
