چقدر احمقانه است همیشه توپ را در زمین دیگران انداختن . مشکل نه خنده های آن مسافران است نه قطار نه مقصدش ، مشکل آن رنگ لاجوردی آسمانی است که در پایان راهش به خاکستری می زند اگر پایانی داشته باشد .
قهرمان درون من بر روی ریل دراز کشیده و منتظر صدای قطاری است که از شهر نزدیکانم می آید و برای این شامورتی بازی هورا سر می کشند بدون آنکه بدانند این آخرین نمایش است . این دفعه وقتی پرده بالا می رود ، کسی تعظیم نخواهد کرد فقط بوی کافور و تصویر ترمه
دردا دردا که مرگ نه مردن شمع و نه بازماندن ِ ساعت است، نه استراحت ِ آغوش ِ زنی که در رجعت جاودانه بازش یابی، نه لیموی پر آبی که می مکی تا آنچه به دور افکندنی ست تفا له ای بیش نباشد : تجربه یی ست غم انگیز غم انگیز غم انگیز به سال ها و به سال ها و به سال ها...
من مرگ را زیسته ام با آوازی غم ناک غم ناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.
آدم باید بتونه پایین یه تپه دراز بکشه با گلوی پاره و خونی که آروم آروم می ره تا بمیره و همین موقع اگه یه دختر زیبا یا یه پیرزن با یه کوزه ی قشنگ روی سرش از کنارش بگذره باید بتونه خودشرو رو یه بازو بلند کنه و ببینه که کوزه صحیح و سالم به بالای تپه می رسه فرنی و زوئی - جی دی سلینجر
رولت ایرانی دقیقا معنی زندگی حالای ماست .... برنده ندارد و بد تر از آن اینکه پایان ندارد حالا دیگر این شلیک به خود نیست که عذاب آور شده این تکرار است و تکرار و تکرار .... حداقل در این تکرار ما انتخاب کردیم سقوط کنیم یا شاید انتخاب شدیم نمیدانم "در یک قدمی پرتگاه گناه است و بر قله ی تقوا نشسته ام سقوط را عشق است" روزبه روزبهانی