می خواهم باز کردم به همان مرزهای سال هزار و نهصد و نمی دانم چند، این سرزمین هایی که این سال ها در آن زندگی کردم غصبی بودند. این خاک این آب و هوا این مردمان از ان من نیستند. سرزمین من جای دیگری است
۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه
۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه
هر کثافتی که از آن زندگی قبلی بود از خودم جدا کردم دورش ریختم، خیرات کردم به دیگران. اما تنم هرچه می کنم به هر دری که می زنم پاک نمی شود. انگار دوده هزار ساله مانده باشد و ماسیده باشد رویش . تنم را به هر خشت و آیینه ای که میسایم حتی به قیمت فواره های خون باز پاک نمی شود.
دلم اما، آخ از دلم. بسان قفلی هزارساله بر دری بسته که دستی ناشی از حرص دیدن پشت در به جای کلید با دیلم بازش کرده باشد، مستعصل و هاج و واج بی آنکه دیگر دلیلی و کاری برای انجام دادن داشته باشد، اطرافش را می پاید تا شاید کسی دلیل این همه هرزگی و بلاهت و حریص بودن را برایش بگوید.
۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه
آن روز که داشتم برایش نسخه می پیچیدم می دانستم خودم دقیقا در همان کثافت گیر کرده ام و منتظرم معجزه ای نجاتم دهد یا تا انتهای این کثافت بروم. از این پا در هوایی، از اینکه ندانم باید چه کنم خسته و پیر شده ام و یاد فرصت های از دست داده ای می افتم که به هزاران دلیل معقول و احمقانه به گا دادم و حالا دور و برم را برای پیدا کردن یک نشانه تنها یک نشانه کم نور شخم می زنم
۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه
۱۳۹۳ مرداد ۷, سهشنبه
برای مایی که تمام زندگی مان در رویا و کابوس زندگی می کنیم همان خواب خوش و دیدن آدم هایی که دوستشان داریم می تواند روزمان را شاد و سر خوش کند. از آن عزیزتر به یاد آوردن چهره ی آن کسی است که چیزی فراتر از یک دوست داشتن میانمان حایل است. با فهم این قصه که در تمام طول زندگی ام هیچ چهره ای را که در خواب دیده ام به یاد نمی آورم اما حالا رنگ مو و حتی لباسش هم خاطرم هست. خاطرم هست که دستش را گرفتم تا که از خیابانی ردش کنم و خاطرم هست لبخند محوش و دست سردش را، یک روز اگر فرصتش شد برایش می گویم که آن شوق عجیبی که در خواب با او تجربه کردم آنقدر عمیق و دست نیافتی بود که تا ساعت ها بعد از بیداری لبخند از روی صورتم محو نمی شد.
۱۳۹۳ تیر ۳۱, سهشنبه
همان روز برایش گقتم که اعتماد برای من یک دیوار است، دیواری بلند تا ناکجای دنیا، برای هر موجودی راحت دست و دل باز خرجش نمی کنم، خست دارم. اما جایی که آن را بنا کنم بلند است و پا برجا.
اما، اما بدا به حالت اگر از دیوار رد شوی و بیایی این طرف، بدا به حال من و تو. از آنجا به بعد من ولدزنا ترین موجود تاریخم. برای منی که نظام اخلاقی درست و درمانی ندارم، این دیوار تنها هایل میان آدم های اطرافم با توحش و بربریت پنهان در من است.
حالا که رد شدی و با سرخوشی از نفهمیدن من امروزت را فردا می کنی یادت بماند این روزها را.
من؟ نگران من نباش من حافظه ی عجیبی دارم برای نفرت و کینه.
فردا هم که می آید
فردا
اشتراک در:
پستها (Atom)
