۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

There's nothing out there for me 

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

می دانم که می دانی روز هایی که بر آدم سخت می گذرد صدایی برای گفتن نمی ماند اصلا مگر می شود از چیزی تا بدین حد دردناک و درونی سخن گفت . سال هاست که من نفهمیدن چطور می شود درد را ترجمه کرد به زبان به صدا 

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

هی برناردو برناردو کنار این تلفن تخمی که نشسته بودم بین خاطرات آدم هایی که مخاطبش بودند یادم آمد برایت نگفته ام نگذار هیچ وقت زمان بیشتر از این بگذرد فرقی نمی کند کی باشد یا چطور همیشه زمان بیشتر از حد آدم ها می گذرد اگر توانستی حبسش کن نگهش دار اگر نه دیگر برناردو نباش اسمت را عوض کن جعفر باش احمد یا هر مزخرف دیگری بگذار قهرمان قهرمان بمیرد

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

خانه ای باید ساخت بی در بی پنجره خانه ای از جنس دیوار نه روزنه ای نه شکافی نه نوری نه صدایی خانه ای باید ساخت هزار فرسنگ دورتر از هر گیاهی نه کسی را راه به آنجا باشد نه تو توان خارج شدن خانه ای باید ساخت سرد سیاه تاریک بی عادات آدمیان بی ابزار آرامش 
این تصویر نا زیبای خوف آلود می شود مامن سر پناه - می شود خانواده دوست - می شود دیروز و حال و فردا - می شود یک گور بی رویا
خانه ای باید ساخت

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

پیکر مردی که دیگر نمی خندد

این جان ها که به در می برم هدیه نیست به مرگ سرراست که عادت ندارد . شدی بیچاره اطرافت خاک برسر زندگی که شدی تماشایت می کند 
قهرمان نمی خواهد این بی پدر  کثافت که شد خانه ات به لجن که کشیده شدی می نشیند تماشایت می کند

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

تلاشی به حذف ت

تاریخ را فاتحان نمی نویسند همیشه کسی که داستانی خاطره ای رویدادی می نویسد همانی است که دلش می خواست جزئی از کل باشد اما نه این کل های تکراری کثافت چیزی نوشته برای بعد تر های خودش برای وارثان این تنهایی تا این قوم به حج رفته یادش باشد رسالتش را . 
یادت باشد که برنده ها هیچ وقت چیزی نمی نویسند اصلا شک دارم نوشتن را بلد باشند این رسم الخط زاده شد برای ما

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

شمال از شمال غرب

شمال و جنوبم را گم کرده بودم جغرافیا که همیشه نقطه ی قوت من بود شده بود بلای جانم به غرب می رفتم که از طلوع فرار کنم خورشید سریع تر از من آنجا بود کم مانده بود بشوم پایه بساط خانوادگی عرق خوران پدرم یک پله مانده بود برای مادر افتخاری شوم  که می خواست .  کم مانده بود کم

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

جامی که از سرنوشت سیاه ما غرق آب شد 
جانی که از هزار لشگر غم تباه شد 

یک تیر در این خشاب تخمی دنیا بیش نبود 
آن هم از بد حادثه عاشق این گدا شد

یکی رخت عافیت به جان خرید و رفت
آن دیگری تابوت را زمین گذاشت و رفیق نیمه راه شد

آن غریق که از آب سیاه سرنوشت جامی گرفت
هزار لشگر غم را به جانی خرید و سرفراز شد

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

سرنوشت من پر است از نرسیدن ها ندیدن ها نگفتن ها عادت کرده ام حالا می پرسی که چرا نمی جنگم ؟ چرا برای از دست دادن چیزی فقط سیاه می پوشم و مات نگاه می کنم ؟ ساده است برادر جان ساده است آنکه باید برود می رود و آنچه باید بشود می شود گیرم که بسان ماری به دورش بپیچی و جاودانه اش کنی نفست که از پس این همه تلاش چاق شد نگاه که کنی غنیمت جنگت میان این همه زور و فشار مرده است تباه شده دیگر نه آوازی می خواند نه دلی میبرد نه دوستی می شود نه معشوقه ای .
بیا بایستیم کنار هم مغرور و غمگین و نظاره کنیم هزار ردپای ازین دیار رفته  را بیا تصویری بسازیم از تمام این مهاجران بی بازگشت که هر کدام به شهری رسیده اند آباد

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

افسوس به عاقبتت که از یک غریق خود خواسته امید نجات داری