۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

Ice Berg

می دانی چقدر طول می کشد این کوی یخ رویه خودش را بسازد که نداند کسی حتی خودش آن زیر چه خبر است ؟ که مدت هاست حتی خودم هم به آن کثافت خانه پایین سر نزده ام . هر از گاهی این گه درز پیدا می کند به بیرون و من با چسب فراموشی سر و ته قضیه را هم می آورم . می دانم می خواهی پشت آن در را ببینی اما من آنجا بوده ام سال ها
از آن چیز هاست که باید بروی پیش یک روان شناس احمق تر از خودت و تمامش را تف کنی روی کت وشلوار گرانش و بعد او از سر خیر خواهی تخمی حرفه اش قرصی بنویسد که میخانه و مسجد همه با هم به فاک عظما برود .

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

The Show must go on! The Show must go on! Yeah,yeah! Ooh! Inside my heart is breaking! My make-up may be flaking... But my smile, still, stays on! Yea

ادامه پیدا می کند و ادامه پیدا می کند سریع تر از چیزی که فکرش را می کردی آدم ها می آیند و نقش ها یشان را بازی می کنند و جایشان را به هم می دهند پشت من کسی مارش مرگ می نوازد و باز همه چیز ادامه دارد برای همه .
من یادم رفته است چطور باید به دیگران چیز هایی بگویم که دوست می دارند انگار و چیز هایی نگویم که دوست ندارند انگار ،
و انگار در این قبیله هیچ کس قواعد بازی را نمی داند که در این دایره هر کس اول بیافتد خورده می شود انگار

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

ای برادر کجایی

چه کرده اید با خودتان . ریدید به هر چه داشتید ، به هر چه خاطره بود از خودتان به هر چه برادری داشتید با ما . خیالتان ما می مانیم تا برگردید به قول خودتان سر بلند ؟ برگردید و دوباره طلب دوستی کنید ؟ اشتباه کردید یا ما را زیادی دست کم گرفتید یا تاریخ نخوانده اید ، نادر شاه افشار هم که باشی دو مهتر سر خربزه خشتکت را می کشن سرت شما که آغا محمد خان هم نبودید .
حالا بیایید هر وقت شد ما هم می نشینیم سر این گذر منتظر تا یاد بگیرید چقدر فرق است بین دوستی که شان رفاقت را نمی شناسد و می شاشد به کلمات و آن دیگری ها . بیاید روزی این طرف ها فقط حیف که دیگر دوست نمی گذرید از این کوی و اینجا اگر اسم شب را بلد نباشی بز آورده ای و بز آورده اید که دوست دیگر نمی توانید بگذرید و بدتر آنکه خودتان هم این را تا وقتش نخواهید فهمید
ما منتظریم

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

You're the truth Not I. You're the truth not I

از من جواب می خواهی ؟ جوابی که حتی سوالش را هم نمی دانم . نمی دانم از کدام طرف باید بدوم ؟ اصلا باید بدوم ؟
تمام منیت من خلاصه می شود در لگد هایی که گاه و بیگاه می زنم به خودم ، به چیز هایی که دوستشان می دارم و پشت تمام این اشتباه بودن ها دلیلی است برای اینکه به خودم اثبات کنم که هستم .

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

نوستالژی روز های بارانی و تاکسی های دم کرده
همین

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

بالا تر هر بلند بالایی که نشسته باشی باز نیاز داری به آن خاطره خوش آدم ها باز نگران می شوی از اینکه جا بمانی .
می فهمی چرا آن ساعت کهنه پدر بزرگ مهم می شود برای همه . وقتی جزو خاطرات جمعی نباشی هیچ چیز نیستی ، وقتی به کسی دلبستگی نداشته باشی تمام شده ای .

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

نگاه کن

ورق ورق این زندگی لعنتیت کهنه می شود انگار، شبیه کتابی که هزار بار دست به دست گشته است و هر کس چیزی نوشته به رسم حماقت شاید . حالا این سرگذشت روسپی ما از تحمل این همه خاطره این همه زندگی که با خود همراه دارد می ترسد

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

از پس نبردی سخت باز می گردم ، با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیج دگرگونی

می خوانیم یا هزاران نامی که منم . از پس این دیوار بلند صدایی می پیچد و بانگ تسلیم سر می دهم ، دروازه ای گشوده می شود
این شادمانه ترین شکست تاریخ است

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

تو راست می گویی من هنوز در این ناکجا آباد گیر افتاده ام نه اینکه ندانم ، اما بیرون چیزی برای من نیست .
من نه مثل تو می توانم دنیایم را عوض کنم نه در دنیای خودم ثابت بمانم .