۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

My goldfish died today

نه اینکه دست من باشد ها ، نه .
منم که وقتش شد ، زمانش که رسید می شاشم به همه آن اعتقادات و ارزش هایم مثل تو راحت بدون عذاب وجدان فقط باید وقتش برسد .
فقط کاش با آن دروغ های احمقانه ات مرا اینقدر احمق فرض نمی کردی
But one ting is for real, a fish is a better friend
Than a human
And that's for sure
My goldfish died today, my goldfish died today

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

با گارد باز

هیچ وقت فکر نمی کردم مجبور شوم قبول کنم که مادرم راست می گفت شرایط انسان ها را تغییر می دهد . بعد از این همه نسخه پیچیدن و مسخره کردن دیگران حالاکسی نیست که حماقت های من را به تمسخر بگیرد و راه و چاه نشانم بدهد شده ام یک عقل کل نفرت انگیز برای همه

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

روزی که رفت بر باد روزی که داد بر باد

تو می ترسی از چیزی که می خواهی از دست بدهی من سعی می کنم چیزی برای از دست دادن پیدا کنم

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

تو هم مؤمن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما

می بینی من همان درختم هنوز ، بدون برگ بدون سایه حتی آن یادگاری ها هم پوست می اندازد و می رود هیچ چیز به تنه احمقانه این درخت فرو نمی رود .درخت باید سفت باشد وگرنه با همان میخ اول تنه پوکش وا می دهد .

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

نقطه صفر

برای چندمین بار از اول شروع می شوم ؟ اصلا چرا شروع می کنم ؟
این چه دلیلی است که او می فهمد و من عاجزم ، بعضی وقت ها فقط یک آجر کافی است برای فرو ریختن هر دیواری هر دیواری
از که عصبانی باشم ؟ از اوکه حماقت می کند یا آن یکی که برای خیانتش دلایل منطقی دارد ؟ یا از خودم ؟
از خودم که همیشه به دیوار های اشتباه تکیه می دهم ، همیشه سمت بازنده را انتخاب می کنم .

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

میعاد در لجن

نمی دانم چرا فریاد نمی زنم ، چرا فحش نمی دهم از آن بدتر چرا بغض نمی کنم ، چطور شوخی می کنم می خندم ؟
آدمم هنوز؟ زنده ام ؟
مگر قرار نبود وقتی زخم خوردی فریاد بزنی یا ناله کنی حتی از روی ترس ، التماسش کنی ؟
آدمم هنوز ؟ زنده ام ؟
چه خوشبینی احمقانه ای بود نه ؟ چه دلگرمی کثیفی
باز مثل آن روز سیلی خوردم و چیزی نگفتم اگر آن از سر ترس بود و بچگی این را چه کنم ؟
هر سعی می کنم در مغزم جا نمی شود کاش می توانستم مثل آن احمق باشم که دنیایش خلاصه می شود در رفاقت و خیانت و تمام
اما من با این شکستن چه کنم ؟
آدمم هنوز ؟ زنده ام ؟

از بخت یاری ماست می دانم

از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یه بدست نمی آید یا از دست می گریزد .

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

کافر نمی شوم هرگز زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

ناگهان شوخی ساده اش منفجرم می کند نه اینکه بد باشم یا بی حوصله تر از همیشه فقط نمی دانم چرا این نوستالژی کودکی اینقدر برایم مهم می شود یهو آن شوخی همیشگی اش رنگ توهین به همه چیزهایی که دوستشان دارم می گیرد و بعد به همان سرعتی که می اید جایش را به بلاهت غم انگیزی می دهد .
بی کم و کاست ضربه می زند و دستش را دقیقا روی همان دلمه ای که پنهان کرده ام فشار می دهد و من می دانم می خواهد از این قفس فرار کند و او نمی داند که این کلید فقط برای قفل کردن است همین ، اگر جواب می خواهی بیا کتابت را باز کن سطر سوم خط اول جوابت است . جوابم است

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

چه کنم از این بوی سکون و تکرار وقتی حتی این حمام هر روزه هر زوره هم نمی تواند پاکش کند . چطور بی این دیگرانی که برایم عزیزند توضیح دهم که اگر فرار می کنم از خودم است از اینکه اگر نچرخم ونچرخم و نچرخم این چاه لبریز می شود از اینکه می ترسم این کثافت درونم خودم را هم بسوزاند .

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

My Destiny

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز

به کدام راه نرفته می اندیشی؟
قسمت ما از تمام این ناکرده ها نمایش کبوتران سر بریده ای از این کلاه سیاه است