۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

قوائد .... بازی

قبولش می کنی ؟
شاید ، نمی دانم فقط می ایستم مثل آن دونده وخیره می شوم به گذشتن دیگران از خط پایان و نگاه کردن به صورت تماشاچیانی که بهت زده با فریاد
و تمام می شود دیگر نه صدای بارش بارانی است نه نفس نفسی و نه فریادی یادم نمی آید چرا ایستاده بودم یا حتی چرا بازی کرده ام

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

Bloodthirsty

حالم از این آدم منطقی که یک مشت حقیقت متعفن را بی حجاب به خورد این صورت ها مبهوت از بی رحمی می زند به هم می خورد ، نه اینکه
ندانند یا ندانم که همه اینها فقط برای لحظه ای همدردی است . اما نمیدانم چرا این گرگ فقط به قصد دریدن بیرون می آید و بوی خون و ضعف شادش می کند

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

غرقابه گه

حتی اکر دلقک با تجربه ای باشی باز هم گاهی به این فکر می کنی شاید این بار بر روی سن برای بازی ی نقش معمولی صدایت می کنند اما نور سن که عادت می شود چشمان هیز روبه رویت ینبه ها را رشته می کند .

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

تاری از تاریکی ، پودی از سرنوشت

از زمستان های گرم و تابستان های بارانی
از دویدن در مسیری که پایانش بی اهمیت است
از قلتیدن در رویایی که تلخ تر از بیداریست
از واژه هایی که از بس سنگینند ته نشین نمی شوند
از ادم هایی که در کسری از ثانیه آن قدر دور می شوند که
از بغضی که به جای من در خوشحالی ها می خندد

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

I have become comfortably numb

تمام خاطارت حتی بدترینش در برابر زمان نابود می شوند . هر تصویری که نه برای زندگی کردن ، برای زنده بودن ساخته شده می سوزد .
قدم کوتاه تر از آن است که بتوانم پله بالایی را لمس کنم شاید برای بلند تر شدن باید قلبم ، خاطراتم را ستون کنم .
نزدیک تر بیا این بوی تعفنی که از چشمانم می آید آن قدر ها هم جدید نیست سوغات دلقکی است که قرار بود یاد بگیرد می توان نان سال های جوانی را به دست گرفت نه تابوتش را

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

Is there anybody in there?

I cant explain, you would not understand.
This is not how I am.
I have become comfortably numb

Mama, we all go to hell

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

my destiny

خط های کنار خیابان را نه می توانم دنبال کنم و نه می توانم جا بمانم . فقط مات ، چیزی میبینم سایه ای از خط سفیدی ، تا ابدیت
I tried to murder the lonely,
Contemplate our mortality.
Into infinity,
Frozen memory
Wipe the tears from yesterday,
A time for change, take the pain away.
Angel, my destiny,Can you feel me?

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

That's When I Give In

دیگه بسمه نمیخوام بشنوم.نمیخوام فقط یه گوش باشم.نمی خوام سنگ همه باشم.نمیخوام همه باهام راحت باشن.نمیخوام یک نفر از 2 نفره نزدیک همه باشم.
نمیخوام.بسمه.نمیخوام.نمیخوام.نمیخوام.بسمه نمیخوام

*نفس‌ام در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، اين ازم بر نمی‌آد!

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

آری منم ترک یاًس بر ساقر یقین

آری این منم ایستاده بی کفن در آستانه فصلی سرد ، با چشمانی که از شوق نگاه کرم گذاشته است .

آن باغکوچه های معطر را
ذهن پریش من ز یاد زدوده است
در سینه ام مکاو که ... ، سطلی است جای قلب
لبریز از کثافت و مدفوع خاطرات