دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ِ ساعت است،
نه استراحت ِ آغوش ِ زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی، نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنچه به دور افکندنی ست
تفا له ای بیش
نباشد :
تجربه یی ست
غم انگیز
غم انگیز
غم انگیز
به سال ها و به سال ها و به سال ها...
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غم ناک
غم ناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.
۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه
۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه
با صد هزار مردم تنهايي ، بي صد هزار مردم تنهايم
Perry's blue scrubs
اگر پنج شنبه، پنج شنبگی میکرد با ما
اگر پنج شنبه، پنج شنبگی میکرد با ما
هیچ جمعه بی پدر مادری نمیتوانست من را از جمعگیش بترساند.
۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سهشنبه
هی رفیق
آدم باید بتونه پایین یه تپه دراز بکشه با گلوی پاره و خونی که آروم آروم می ره تا بمیره و همین موقع اگه یه دختر زیبا یا یه پیرزن با یه کوزه ی قشنگ روی سرش از کنارش بگذره باید بتونه خودشرو رو یه بازو بلند کنه و ببینه که کوزه صحیح و سالم به بالای تپه می رسه
فرنی و زوئی - جی دی سلینجر
فرنی و زوئی - جی دی سلینجر
۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه
جرم این است . جرم این است
اي كاش مي توانستم
يك لحظه مي توانستم اي كاش
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار راگرد حباب خاك بگردانم
چتا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند.
اي كاش
مي توانستم!
این جنگ نیروی تازه نفس میخواهد نه یک سوار بی سپر که چشمانش فقط قرمز مات را می بیند از خونی که دلمه بسته است و یا شاید هنوز هم جاری است از فرق سرش
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
يك لحظه مي توانستم اي كاش
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار راگرد حباب خاك بگردانم
چتا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
و باورم كنند.
اي كاش
مي توانستم!
این جنگ نیروی تازه نفس میخواهد نه یک سوار بی سپر که چشمانش فقط قرمز مات را می بیند از خونی که دلمه بسته است و یا شاید هنوز هم جاری است از فرق سرش
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه
این من لعنتی
نمی دانم چرا هیچ وفت برای خوشحال بودن آماده نیستم خودش می آید و می رود بدون اینکه دلیلی داشته باشد یا راهی که باز بتوانم تکرارش کنم این خوشحالی فرق می کنم با آن لذتی که از خود آزاری می برم از اینکه دلیلی پیدا کنم برای اینکه به خودم بقبولانم هنوز چیزی هستم ، وجودی برای اینکه حداقل کسی از من متنفر باشد و به من یاد آوری کند که هستم .
از هیچ خوشحال بودن حس پوچ و توخالی است ، سطحی است ، اما من دوستش دارم می دانم همین حالا از بین انگشتان دستم سر می خورد و سعی برای حفظش احمقانه است باید بگذارم ( می گذارم) راهش را برود انگار که کسی دیگری جایی منتظرش است .
پ.ن : این من چیزی است که وجود دارد با تمام رفتار هایی که شاید قابل درک هم نباشند مثل راه رفتن پیشاپیش همه و حس بدی که از یکجا بودن دارم . جانم برای طبیعت در نمی رود ( البته برف استثنا است) و دیدن منظره هم با حافظه ای که به ثانیه ای دیگر چیزی یادش نمی آید آنقدر ها نمی تواند مهم باشد شاید تنها دلیلی که بام را دوست دارم راه رفتن راه رفتن برای رسیدن به انتهای راه است نه اینکه آن بالا چای کارامل دارد فقط برای اینکه کاری را تمام کنم در میان این همه کار نیمه تمام که مجبور بوده ام شروع کنم ولی اگر مجبور هم باشم تمامشان نمی کنم ، این پایان کاری که بی هیچ دلیلی شروعش میکنم و پایانش می دهم دوست می دارم .
پ.ن: نمی دانم شاید این هم تاثیری باشد که از لنی گرفته ام اما با تمام وجود آن علاقه ای که به برف و آن هیچ بزرگش دارد را می فهمم
از هیچ خوشحال بودن حس پوچ و توخالی است ، سطحی است ، اما من دوستش دارم می دانم همین حالا از بین انگشتان دستم سر می خورد و سعی برای حفظش احمقانه است باید بگذارم ( می گذارم) راهش را برود انگار که کسی دیگری جایی منتظرش است .
پ.ن : این من چیزی است که وجود دارد با تمام رفتار هایی که شاید قابل درک هم نباشند مثل راه رفتن پیشاپیش همه و حس بدی که از یکجا بودن دارم . جانم برای طبیعت در نمی رود ( البته برف استثنا است) و دیدن منظره هم با حافظه ای که به ثانیه ای دیگر چیزی یادش نمی آید آنقدر ها نمی تواند مهم باشد شاید تنها دلیلی که بام را دوست دارم راه رفتن راه رفتن برای رسیدن به انتهای راه است نه اینکه آن بالا چای کارامل دارد فقط برای اینکه کاری را تمام کنم در میان این همه کار نیمه تمام که مجبور بوده ام شروع کنم ولی اگر مجبور هم باشم تمامشان نمی کنم ، این پایان کاری که بی هیچ دلیلی شروعش میکنم و پایانش می دهم دوست می دارم .
پ.ن: نمی دانم شاید این هم تاثیری باشد که از لنی گرفته ام اما با تمام وجود آن علاقه ای که به برف و آن هیچ بزرگش دارد را می فهمم
۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه
مانیفیست یک دلقک
من قواعد این بازی را قبول نکرده ام اصلا مگر کسی از من پرسید حوصله بازی کردن دارم یا نه ، که حالا قواعدش را به صورتم می کوبید دلم می خواهد در بدترین شرایط بخندم ( می خندم ) و بهترین لحظات پاچه عالم و آدم را بگیرم هر چه می خواهید اسمش را بگذارید افه رو شنفکری یا شاید باز یکی از ترفند های این دلقک برای خنداندن شما .
This is no good,This is insane

هنوز خیلی کمه ....
هنوز نمیگیره....
هنوز میترسی عدد روس تاس رو ببینی ....
هنوز ...
فاااااااااک بیخیال اصلا.اینم یه گه کاری روی بقیه گندهایی که زدم ...
اهنگشو گوش میکنم که دقیقا وصف حاله:
Should I speak?
Should I bother shaking hands?
Am I weak If I leave it as it stands?
I've submerged
And I've surfaced with the blame
I guess I'm no good, I guess I'm insane
Should I go, if she calls out my name?
And if she bleeds, should I wipe up the stain?
And if I'm low, can I drown in this rain?
I guess I'm no good, I guess I'm insane
And I hate when you say
That I never fight for you
Sometimes you breathe
All over my scar
And you always end up
Closer than close
That's where I give in
Should I confess
The actions of a hand
In my mind
I'll betray you once again
Why should I climb?
What is there to gain?
This is no good
This is insane
And I hate when you say
That I never fight for you
Sometimes you breathe
All over my scar
And you always end up
Closer than close
That's where I give in
You're taking, you're taking
You're taking me down
You're taking, you're taking
You're taking me down
And you always end up
Closer than close
That's where I give in
Should I bother shaking hands?
Am I weak If I leave it as it stands?
I've submerged
And I've surfaced with the blame
I guess I'm no good, I guess I'm insane
Should I go, if she calls out my name?
And if she bleeds, should I wipe up the stain?
And if I'm low, can I drown in this rain?
I guess I'm no good, I guess I'm insane
And I hate when you say
That I never fight for you
Sometimes you breathe
All over my scar
And you always end up
Closer than close
That's where I give in
Should I confess
The actions of a hand
In my mind
I'll betray you once again
Why should I climb?
What is there to gain?
This is no good
This is insane
And I hate when you say
That I never fight for you
Sometimes you breathe
All over my scar
And you always end up
Closer than close
That's where I give in
You're taking, you're taking
You're taking me down
You're taking, you're taking
You're taking me down
And you always end up
Closer than close
That's where I give in
۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه
I am not afraid to walk this world alone
کلی گویی آفت شعر است
حرف مفت آفت ذهن
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی ستاره می چیند
من هم بعضي وقت ها حق دارم خود خواه باشم نه ؟
بعد از این صد کتاب شعر هم روش
حرف اسکندر و تزار هم توش
همه آیند و باز ٬باز روند
زنده بودن که خود منازعه است
روي هم رفته دنياي جالبي است هميشه چيزي براي بيرون آمدن
از يكنواختي هستخنده سر داده رند و بازیگوشبگذار این رفوزگی هم روشذهن شاگرد خنگ فاجعه استخنگ شاگرد در مراجعه است
۱۳۸۷ بهمن ۸, سهشنبه
زنده مردن
بعضی از آدم ها زنده اند و بعضی میمیرند فقط عده ی کمی هستند که زنده می میرند .
زنده مردن نه راهی برای فرار است نه انتقام و نه حتی مبارزه کردن ، فقط یک خط فاصله بین زندگی کردن است شاید برای مدت کوتاه و یا برای همیشه .
زنده بودن یا مردن هر کدام دلیلی می خواهد و من همیشه دز کاری که دلیلی بخواهد متنفرم بوده ام. راه رفتن بدون مقصد لذت عجیبی دارد
زنده مردن نه راهی برای فرار است نه انتقام و نه حتی مبارزه کردن ، فقط یک خط فاصله بین زندگی کردن است شاید برای مدت کوتاه و یا برای همیشه .
زنده بودن یا مردن هر کدام دلیلی می خواهد و من همیشه دز کاری که دلیلی بخواهد متنفرم بوده ام. راه رفتن بدون مقصد لذت عجیبی دارد
اشتراک در:
پستها (Atom)
