۱۳۹۳ شهریور ۱۷, دوشنبه

قریه من

آن چیز که مدام و مدام در سرم رخنه می کند تنها با نوشتن است که راحتم می گذارد. دقیقا همان زمان که آن فکر، آن درد، آن خاطره وجود مادی پیدا می کند مغزم رهایش می کند به امان خدا. اما بدا به حال من که اگر فکری و خاطره یا کسی ثبت کردنش هزار بار از بودنش سخت تر و ناشندی تر باشد

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

مرگ برای هر وضعیت تام و تمام است. از آن بدتر مرگ ابژه برای سوژه است، از آن به بعد تمام معادلات و خاطرات ابژه بودن که روزی امکان و مزیت برایش محسوب می شد خاتمه می یابد و بعد از تمام ردها و آثار خود را با مرگش پاک می کند. 
حقیقاتا این مرگ سخت است زجرآور است برای هر دو قطب ماجرا شاید.  اما ابژه هایی نیز هستند که توانایی این خود مرگی را به بهترین شکل با خود به همراه دارند. رستاخیز تنها حماقتی از سمت ابژه ی پسر تا به حقیقت گم گشته اش باز گردد. اما دریغا و دردا که رستاخیزی درکار باشد.

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

این بار دیگر مومن و استوار بر راهم، هدفم می ایستم. دیگر مهم نیست که چقدر می خواستمت یا می خواهمت، هیچ سرزمین و مرزی را واگزار نمی کنم. هیچ ترکمن چایی را دیگر امضا نمی کنم. حالا دیگر ایمان دارم که هیچ موجودی بعدترها بهتر نمی شود و نمی توان چشم به راها آینده ی نامعلوم بود. حالا بازآمدنت دیگر هیچ امتیازی از آشنای گذشته به تو نمی دهد. باز که آمدی باید هزار آزمون از سربگذرانی تا به همان مرتبه ای که قبل از رفتنت داشتی بررسی. آری بازآمدن از رفتن هزار بار سخت تر و سهمگین تر است

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

مشکل دقیقا آنجا بود که آن تصمیم و انتخاب که احتمالا برای نود و پنج درصد تمام مردم جهان غایت و نهایت زندگی بود، برای من سم بود. برای من مرگ و نیست بود، ابتذال و بی مایگی بود، پستی و هرزگی بود، ترس و محافظه کاری بود. در یک کلام تجمیع تمام خطاهای بشری بود برای من. این شد که همان شبش بعد از نزدیک به سه سال چیزی به اسم خواب را به معنی واقعی اش تجربه کردم، ناراحت بودم اما به معنی تمام کلمه خوابیدم آن بعد از آن همه وقت. آن اشتباهِ شاید برای همه برای من شوکران بود فاجعه بود  

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

نشسته بودم یک گوشه نمی دانم کجا با هزار آدم آشنا کنارم. همه حرف می زدند الا من، نگاهشان که می کردم ناگهان چشمانم خیس شد. ناراحت نبودم، گریه نمی کردم. نمی دانم از چه بود. هر چند وقت یک بار چشمانم پر از اشک می شد و من دلیلش را نمی دانستم. اما آن بار اشک ها که سراز شد، دیدم خون گریه کرده ام. هرچه کردم تا کسی نبیند، هر چه تلاش کردم پاکشان کنم شبیه رود از چشمانم خونی سرازی می شد که من تنها نگران فهمیدن دیگران بودم. بیدار که شدم یادم نبود، تنها می دانستم از چیزی تا سر حد مرگ ناراحتم. امروز در میان آن همه اتفاق تکراری عجیب و غریب از دیدن آشنای کافه ای قدیمی تا آهنگی که در کتاب فروشی خودم را پاره کردم تا بشنود اما او مشغول کپی کردن از آدم های دیگری بود، آن روزها، به خاطرم آمد که از چه ناراحتم.
 از اینکه مبادا دیده باشند

۱۳۹۳ مرداد ۳۱, جمعه

از دست دادن همیشه برای من درست ترین اتفاق است. با هر بار جدا شدن از چیزی یا کسی زندگی ام سر و سامان می گیرد. از پس دردِ وابستگی من می شوم همان انسان بی رنج و درد از دیگران. دیگر زندگی ام به زندگی کسی گره نمی خورد .

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

برای ما، برای ما که در تمام زندگیمان درگیر نبودن ها بوده ایم امید بزرگترین زهر تاریخ است. 
ما، ما خو کرده بودیم به عدم. خو کرده بودیم. زنده کردن این مردگان هزار ساله به چه کار می آمد که از ما هم نگذشتید؟

۱۳۹۳ مرداد ۲۷, دوشنبه

این کثافت لعنتی چرا یک جا تمام نمی شود؟ تا و کی و کجا باید این عصبانیت و نفرت از همه چیز همراهم باشد؟

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

This is the End

هی این پا و آن پا می کردم تا به خودم بقبولانم که این طور و آن طور شده که باز لااقل خودم به خودم انگ بدبینی نچسبانم. هزار داستان بی ربط و با ربط برای خودم تعریف می کردم که موجه باشد. اما در آخر خودم می دانستم که انتهای این چه مرثیه خوانده می شود مثل آن روز میانه ی پاییز که در میانه آن حیاط بی جنبنده ی اسکان تمام مدت تنها و تنها یک جمله در ذهنم با هزار آوای هزار انسان طنین انداز می شد : اینجاست که تمام می شود.
دو سال بعد آن روز آن ساعت آن نقطه از جهان برای همیشه برایم ثابت ماند شبیه یک عکس تا یادم بماند تن به هر بی مایگی و پلشتی برای هیچ امکانی ندهم. دو سال بعد دانستم که من همیشه شبیه حیوانِ بی قرار از زلزله می توانم اتفاق را کثافت را هزار سال و هزار فرسنگ دورتر  پیشگویی کنم.

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

نگاه ها، کلام ها بی سبب از من فرار می کنند. فکر می کنند که من هم باغ خزان خورده ام، نمی دانند که آفت و سرما و خزان به صحرا نمی زند . نمی دانند که من خودم سختی و زوالم برای این دنیا و هیچ موجود زنده ای برای مدت زمان مدیدی در این صحرا زنده نمی ماند، حتی خاطره ها.