۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

اگر تو می خواهی من از آن قهرمان کودکی ات شکست بخورم، چه باک من بزرگ ترین بازنده ی تاریخم. 
اگر تو می خواهی که او برایت همان مرد همه چیز دان بماند، چه باک من بزرگ ترین دشمن محسن می شوم.

۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه

تردید و تقدیر و تصمیم

هم آن موقع هم حالا درگیر این محافظه کاری تخمی شدم. آن موقع اگر درگیر اعتماد و دوستی و غرور خودم بودم حالا هم همان ها را با کمی بدبینی همراه خودآورده ام. رفیقی می گفت کار تمام شده همه چیز محیاست وقتی هم تو می خواهی هم او، اما من نه به خودم ایمان دارم نه او

۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

بعثت

امروز، فرداست. فردایی که می آمد و من این را می دانستم. از خیلی زمان بیشتر، ده سال پیش شاید. می دانستم.
چه را نمی دانستم ؟ 
حماقت خودم در زندگی را، حدم دربلاهت را.
اینکه می توانم بدانم و اشتباه کنم، ببینم و غلط بروم. 
تمام آن سال ها، آن سال های دور فکر می کردم که باید پابرجا بماند. عقایدم را برای هیچ موجودی، هیچ آینده ای حراج نکنم و حالا از پس این سه سال، از پس تمام این اتفاقات خوبِ کم و بدِ زیاد، اطمینان دارم که باید پابرجا بمانم. این چند سال را شهید کردم، هدر دادم به خرف شدن شبیه شدن «آدم شدن». 
برای فردا هیچ برنامه ای ندارم می خواهم فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم. 
حالا می فهمم آن کلمه « معمولی » که آن روز گفته شد، آن از تمام ما نرمال تر تعریف نبود و من آن روز و فردایش  و سال بعد می دانستم که اشتباه می کنم که من آدم معمولی نمی خواهم که زندگی خوشِ سطحیِ بی ضرر نمی خواهم. چیزهای زیادی برای فهمیدنش فدا کردم هوشم، شخصیتم و هزار چیز ناگفتنی دیگر، اما در آخر یاد گرفتم.

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

خداحافظ پسر هرچی نباشه این خداحافظی خشک و خالی که بهت بدهکار بودیم 

۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه

سه ساله های تکراری

بزا - ببین - بمیر 

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

برای امیر سهراب عزت ندا صانع و تمام آنانی که قرار نبود قهرمان شهید باشند قرار بود زندگی کنند

فعان که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود که از فتح قلعه ی روسپیان باز می آمدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد که مادران سیاه پوش داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

یه خنده ای هست مال سال ها پیش نه از سرخوشی و شادی از سر عصبیت و کینه است قایم کرده بودم 
یه ترسی هست اونم مال همون سال هاست گذاشته بودمش یه کناری اونم از سر بی بتگیم بود 
حالا هم وقت خنده رسیده هم وقت کنار گذاشتن ترس 
اما بعد این همه وقت دیگه چیزی ندارم که جاشون پر کنم نمی تونم به همین راحتی از دستشون بدم 

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

آسمون آبیه جای اون خالیه

هزار بار دیگر هم صندوق دست نخورده شمارش کنید و مردی با عبای بنفش بیاید یا نه خود عبای شکلاتی بیاید مگر می شود فراموش کنیم آن چهار سال را آن همه بغض و کینه و نفرت را . 
دوست ؟!! ما با شما ؟؟!! نه برادر بزرگ جان ما شما را تحمل می کنیم و این نفرت را زیر خاکستر زنده نگه می داریم تا وقتش برسد کدام امید آمدن روز خوب می تواند غم مادری که پسرش نیست تا میان این همه ی دیگر شادی کند نیست تا رو دوش دیگران یار دبستانی من بخواند درمان کند ؟ 

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

نمی شود صبح میان دشتی بیدا شوی بدون آشنایی بدون کسی و کلامی ، ساعت ها حرفی برای زدن نداشته باشی کاری برای کردن  نداشته باشی نه مادری نه دوستی نه حتی تصویری از خودت بر جایی 

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

شب ها بد می خوابم روزها بد زندگی می کنم