۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

از پس نبردی سخت باز می گردم ، با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیج دگرگونی

می خوانیم یا هزاران نامی که منم . از پس این دیوار بلند صدایی می پیچد و بانگ تسلیم سر می دهم ، دروازه ای گشوده می شود
این شادمانه ترین شکست تاریخ است

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

تو راست می گویی من هنوز در این ناکجا آباد گیر افتاده ام نه اینکه ندانم ، اما بیرون چیزی برای من نیست .
من نه مثل تو می توانم دنیایم را عوض کنم نه در دنیای خودم ثابت بمانم .

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

عاقبت باورت می کنند

ای زائر نمان در این دخمه تنگ ، این گورستان هزار هزار مرغ شهید دارد که به قدرت بال هایشان ایمان داشتند و به باد موافق امید .
زنده بودن ما را به حساب زندگی نگذار ما متولی این تاریک خانه شده ایم هر از گاهی شهیدی می آورند که مثل ما دیر فهمیده بود این امامزاده شفا نمی دهد .
حالا تمام دل خوشی ما شده دیدن رفتن آدم های
نمان
برو

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

پدر گفت : دنبال چه می گردی ، گفت : دنبال خودم

انگار هر بار سخنتر می شود . همین راه تکراری را هم که هزار بار امده باشی باز برای بار هزار و یکم نفست را می برد .
بعضی وقت هایش آدم یادش می رود اصلا دنبال چه می گشته ، می مانی اصلا چرا این همه خستگی را رو کولت می گذاری این طرف و آن طرف می کنی
چرا نمی تمرگی یک جا ؟ چرا آدم نمی شوی ؟ حالا خیر سرت دیگر معمولی نیستی نه ؟ از ترس شبیه نشدن به دیگران داری شبیه همه شان یکجا می شوی .
به قول آیدین آدم چایی را می خورد که به شاشیدنش بیارزد

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

و توان غمناک تحمل تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی عریان ، انسان دشواری وظیفه است

این محو شدن آدم های دور و برم را دوست ندارم حتی اگر برای هر کدام هزار دلیل منطقی داشته باشند
نه برای من هیچ وقت فراموش کردن کار سختی نبوده وقتی فاصله ات از دیگران زیاد باشد نه برای رفتنشان دست تکان می دهی نه صدایت را می شنودند فقط می ایستی و رفتنشان را نگاه می کنی

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

روزی که خرید مادر کیف مدرسه قرمز چمدانی کلاس اول با کلید ، روزی که سخت حل می شد اصل هندسه دبیر همدانی صد کاروان شهید.

غم انگیز ترین بخشش این است که سخت ترین دوران زندگی ما بهترینش بود ، بهترینش

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

من تصویر مرگ را می شناسم

می شناسم تصویرش را .
نه آن خواب آسوده پیران است و نه آن شیون مادران .
مرگ آن جمله سراسر حقیقت است که زمزمه می کند .
که چه ؟

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

حالم آدم را به هم می زنید فرق زیادی نیست بین احمق بودن و بزدل بودن که حتی اولی حداقل صداقتی دارد پس همه کارهایش .
این اصرار برای کشیدن روکشی هر چه باشد بر روی این گه با علم بی فایده بودنش خسته ام می کند من هرچه هستم مسئولیت من بودنم نه گردن آن دیازپام و ترامادل لعنتی است نه آن شراب شیراز ، دوستش ندارم اما قبولش می کنم

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

چه غمگنانه می دانی همه چیز را پیش بینی می کنی شان
و وقتی نوبت توست
نه ورقی مانده
نه آن جام جهان بینت