۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

اکنون که می روی به هر سرزمینی تحفه ای بیاور و آیینه حتی اگر ما نباشیم ، تمنایمان هست که هست.
امید بده تقدیرمان را به روشنی و پاکی حتی اگر در کفن یافتیش
و فقط کمی مهربان تر باش با خاطرات ما ، فقط کمی .

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

و من جلاد خویشم با سلاحی به کندی عمرم

چه مضحک و غم انگیز است که تمام مشکلات من را به تعبیر خودش ساده می بیند نگران اینم که چرا از درون نمی توانم آن قدر احمق باشم که او میبیند سر راست بدون درگیری این همه ادم که منم و هیچ کدام من نیستم


۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

چه می خواهی از من ؟ که خالی کنم این سنگر قدیمی را ؟ که در تیررس باشم از همه ؟
سال هاست نه کسی امده برای کمک نه خمپاره ای برای مردن
منم و منم و منم و منم

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

نمی دانم از چه پر و خالی می شوم ، نمی دانم از چه تغذیه می کند که مدام سرریز می شود باز ادامه پیدا می کند .
شنیر شنیر دلقک خوبی باش بخندان ، یادت برود تنهاییت ، یادت برود دور بودنت از زندگی . راست می گفت پنج شش ماه که نباشی یادشان میرود مستی ات . میشوی اسطوره برای ما با آن روح بزرگت که حتی از ترجم دیگران هم نمی گذرد .

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

عیار تنها

عیار تنها که باشی خودت می مانی و اسبت نه افتحار می خواهی نه پیروزی حالا هرچه مردم تبرکت کنند و دعا همراهت کنند باز هم فرقی نمی کند . وقت نیازشان از کنار همه می گذری حتی آن نگاه مبهوت و منتظر هم مجابم نمی کند که بمانم

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

من نواده آتش و خونم

نمی دانم این همه تنفر ، این همه خشم از کجا لرد می بندد در زندگی ام .
کی نوشیدمش ، نمی دانم . ترسش مسخم می کند و نمی شناسمش و هر روز فرو خوردنش سخت تر می شود

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

دلتنگی های نقاش خیابان ...

چه اتفاق ناگواری است 3 تیر ماه هر سال تحمل این همه تبریک و تبریک و تبریک و گرفتن هدیه هایی که حتی بهرینش هم رنگ فراموشی می گیرد و حسرت گرفتن هدیه هر چیز که باشد در روز 15 اسفند به مناسبت رنگ کردن جدول های خیابان ولی عصر یا 2 آذر .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

آه بیش از اینها می توان خاموش ماند

منی که از هیچ دریای بی پدر مادری نمی ترسیدم حالا از ترس غرق شدن چسبیده ام به لبه ی این لیوان خالی